۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

ما چند نفریم/1

رویا ها واقعی اند وقتی که به طول می انجامند ،آیا چیزی بیش از این می توانیم در مورد زندگی بگوییم ؟ هاولوک الیسس 1

ما چند نفریم . من ، خودم و این جانب . گاهی بنده هم به ما اضافه می شود . من از او خوشم نمی آید .بنده را می گویم . حوصله اش را ندارم . مفت خور و آویزان است . هروقت هم می آید چهارتا تن لشِ آویزان مثل خودش را می آورد و جملگی پاتوق ما را به گند می کشند .
ما اینجا چیزی نداریم به کسی بدهیم .فقط چرت و پرت هایی است که یک زمانی دیده ایم و یا شنیده ایم . گاهی هم ماجرا های مربوط به "به دنبال نخود سیاه رفتنمان " را برای هم تعریف می کنیم .
پاتوق مان یک خانه ی قدیمی است و همه جایش از کف گرفته تا ستون و سقف چوبی است؛ وسط یک کوچه ی تنگ که راه دارد به یک کوچه ی گشاد تر و آن کوچه ی گشاد می خورد به یک خیابان باریک . اینجا از این جور چیز ها زیاد می بینی . پاتوق گیر کرده ی ما در این کوچه تنگ یک در آهنی زنگ زده دارد طوری که از جلوش رد می شوی بوی زنگار را حس می کنی . زنگ خانه با اینکه کوچک است خوب توی چشم می زند. کوچک است، سفید و پلاستیکی ،اندازه اش نیم وجب دست هم نمی شود؛ شامل دکمه ای که شارش می دهی و یک صدای" دددییییغغ" از خودش در می آورد . این صدا که در آمد ، صدای یکی از ما را می شنوی که داد می زند :« کیه ؟»
و همانطور که هی دارد داد میزند « کیه؟ » راهروی صدمتریِِ ساختمان چوبی تا در ورودی را دمپایی کشان می آید . این راهروی وسط دو باغچه سنگفرشی از سنگ های ریز و درشت دارد .باغچه ی این طرفی انار دارد و توت و چند گل درختی که به زور از خود بو ساتع می کنند و باغچه ی آن طرفی هم آلوچه دارد و کیوی و چند تا گل درختی که به زور از خود بو ساتع می کنند.
به حوالی در می رسد ، صدای کشان کشان دمپایی مشخص تر می شود و بعد داد می زند : « کیه ؟»
شانس بیاوری قبض بیار مسجد محل و یا هر سجیل بگیر دیگری نباشی . چون ما فقط از آن حاج آقایی که قبلا با اهل و عیال در مسجد زندگی می کرد ، آن هم به خاطر دوستی دیرینه ی چند نسلی مان قبض می گرفتیم .اما حالا او یک چند سالی می شود که محو شده است از دامنه ی زندگی مان . نه از او و نه از خانواده اش هیچ خبری نداریم اما تصویرش مثل یک عکس یادگاری سیاه و سفید در ذهنمان به عنوان بهترین قبض مسجدی بیار محل باقی می ماند . با این چیز ها که گفتم لابد تکلیف گدا و برنج و گندم بگیرِ آشپزون دیگر معلوم است .
درِ آهنی زنگ زده ی خانه مثل بقیه ی در های کوچه سی چهل سانتی از کف کوچه بالاتر است . گفته بودم که این کوچه تنگ است . الآن که خوب فکر می کنم ، می بینم هیچکدام از خانه ها جلوی درشان پله نیست . فقط در ها با یک ارتفاعی از کف کوچه چفت شده اند . در ها مثل عکس برگردانی اند که چسبیده اند وسط یک صفحه ی تیره . کوچه همیشه ی خدا تاریک است . دیوارش از آجرهایی است که ماست مالی نشده اند و ملات بتونی بین آجر ها به مرور زمان رنگش به تیرگی کوچه می زند .
ارتفاع دیوار ها آنقدر ها هم زیاد نیست . آن اوایل یکی دو تا از خانه هایی که حیاطشان از آن طرف به کوچه پشتی راه داشت ، آپارتمان کردند .اگر این آپارتمان های وسط کوچه ای نبودند نور می آمد توی کوچه و اینقدر تاریک نمی شد .در و حیاط این آپارتمان ها که نماشان از این آجر های زرد صدتا یک غاز است ، به طرف کوچه ی گشاد پشتی باز می شود . این آپارتمان ها به ما پشت کرده اند و فقط پنجره های حمام و توالتشان به طرف کوچه ی ماست .

Havelock Ellis: Dreams are real as long as they last. Can we say more of life ?

هیچ نظری موجود نیست: