این قصه سر درازی دارد . اینکه مثل هر هفته قصد کنی دنبال رفیقت که در روستایی زندگی می کند بروی . با کلی دردسر به روستا برسی . از خیابان باریک و خاکی روستا که گاها ، بعضی بخش هایش خیس است و مجبوری برای کثیف نشدن لباست روی نوک پاهایت راه بروی، بگذری و بعد از کلی پیاده روی در جاده ای که به خاطر سایه درختان اطرافش تاریک شده ، به کوچه ای که خانه ی دوستت در آن است برسی .
بعد به حیاط خانه ی بی در ، دو طبقه و چوبی قدم بگذاری و تا وارد شدی زنان ساکن خانه ، به محض دیدنت ، لچک هاشان را تند تند بالا بکشند و تو مجبور شوی سرت را به ناچار پایین بیاندازی و ادای آدم های چشم پاک را در بیاوری . بعدش هم یا الله گویان ، وارد خانه شوی و آرام از پله های یغور و نامیزان آن بالا بروی به امید آنکه رفیقت درخانه باشد .
ولی از بد ماجرا تا پا به ایوان طبقه دوم که به آن "تلار" می گویند می گذاری ، چشمت به ننه جمیله ای می افتد که مادر رفیقت هست و همیشه دنبال یک سنگ صبور می گردد تا هرچه دارد و ندارد را برایش تعریف کند . به پسر عرق خورش لعنت بفرستد و قربان صدقه داماد "حاج آقایش" برود و یواشکی غیبت عروسش که با هم در یک خانه زندگی می کنند را بکند و تو که الان سنگ صبورش هستی ، همچنان منتظر می مانی تا حرف های تکراری ننه جمیله تمام شود تا خبری از رفیقت بگیری و مثل همیشه بعد از کلی وراجی آخر سر میگوید که : من خبری از "بهنام" ندارم . و تو بدون خداحافظی از ننه جمیله باید سراغ این رفیق نارفیق را از بقیه ی اهل خانه بگیری . ان هم با سر افکنده .
شاید احیانا خبری از بهنام داشتند و آنها هم مثل همیشه با نگاه شک آلودشان جواب سر بالا به تو می دهند و تو همچنان به این فکر هستی که دوستت را کجا می توانی پیدا کنی .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر