بعضی از خانه های کوچه به دلایلی که مشخص نیست عقب نشینی شدیدی دارند و بعضی نه .واین شکل عجیبی به این راهرو تنگ می دهد . نتیجتا کنج هایی درون آن درج شده اند که از دیدرس کسانی که از دهانه ی کوچه می گذرند ، دور است . این کناره ها تجربتا جای مناسبی برای کار های سریع و ضروری و شاید غیر ضروری هستند . کارهایی که نمی توان هر جایی انجام داد . شاید خودِ من چندین بار مچ کسانی را گرفتم که داشتند همین جا ها خود را به هر نحوی راحت می کردند ؛ و ما را ناراحت . به جد می توان گفت قسمتی از رطوبت این کوچه از الطفات رهگذران شاش بند شده در راه تامین می شود . برای همین اکثرا اینجا بوی گندآب می دهد .
همه ی اینها را وقتی فهمیدم که بچه ی کوچکی بودم . یک روز همین که در را باز کردم دیدم یک یارویی دارد خودش را راحت می کند .اول فکر کردم مچش را گرفته ام اما وقتی دیدم مثل طلبکار ها نگاهم می کند ، خود را کسی دیدم که باید از این اتفاق معذرت خواهی کند و راهش را بکشد و برود .
تا آنجا که یادم می آید من بچه ی پر شور و شری بودم و مطمئنا از این اتفاق نمی بایست بی تفاوت می گذشتم .در مسیری که داشتم به خیال خود راهم را می کشیدم به این فکرافتادم که چرا واقعا این رفتار از من سر زد . و نتیجه گرفتم که در آن موقع من خودم نبودم . چون اگر در آن موقع من خودم بودم می بایست یک الم شنگه ای به پا می کردم و آبروی آن یاروی طلبکار را می بردم. بعد برای توجیح به خود گفتم خوب پیش می آید گاهی آدم کار هایی می کند که به خودش ربطی ندارد ، هیچ ، خودش را به تعجب هم می اندازد .
در راه برگشت به خانه این به ذهنم رسید که خوب اینجا همه همینطورند پس کار من نسبت به بقیه همچین غیر موجه نبود . نتیجه اینکه اینجا کسی به خودش ( حالابه هر دلیلی) زحمت اعتراض نمی دهد . امروزه روز گاهی جوجه دبیرستانی ها هم برای آدم شاخ می شوند .
این اتفاق باعث شد بیشتر به کار هایی که می کنم فکر کنم . و این که چرا مثلا فلان کار را در اثر فلان حرکت انجام می دهم . چندین روز بعد طی اتفاقاتی که افتاد و توجه ای که روی رفتارم می کردم ، به این نتیجه رسیدم که من گاهی کار های واقعا غیر قابل توجیهی می کنم که ربط چندانی به من ندارد . این جا بود که به این فکر افتادم که ممکن است درون خود آدم های زیادی را گنجانده باشم که هیچ نمی شناسمشان .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر