ننه جمیله با صدایی که اصلا به قیافه اش نمی خورد 1 و با ته لهجه ای ترکی - گیلکی می گوید : زای جان الان می آد . تو که می دانی کار این بچه معلوم نیست . حال بیا بیشین ننه . بعد عروسش را صدا می زند که یک چیزی بیاورد .
بعد از آن انگار یک چیز هایی زیر لب زمزمه می کند . از روی تجربه حس می کنم بد و بیراه و نفرینی است به شخص بهنام . می روم کنار نرده ها چهار زانو رو به روی پیرزن می نشینم و همینطوری الکی از او تشکر می کنم . زن های جوان اینجا عجیب فرز و لاغر اند . عروس حاج خانم هم مستثنی نیست . یک پارچ و دو لیوان فلزی را روی یک سینی فلزی می آورد. سلام می کند . تازه عروس است . احساس کردم وقتی سینی را می گذارد جلوم یک خجالت دهاتی تحویلم می دهد . خجالتی از یک شرم بی کلاس و بی ریا . بعد که توی صورتش نگاه کردم ، فقط یک خنده ی پر از راحتی و بی خیالی را دیدم و فکر کردم که اینطوری هایی که فکر می کنم هم نیست . البته باید بگویم از این تناقض کمی سرخورده شدم . توی پارچ آبغوره ی شکر زده است و مقداری یخ . و کنار پارچ یک کاسه از نمک سبز و دو لیوان فلزی .
نیم ساعتی گذشت تا بهنام آمد . ورودش را از صدای سگ لاغرمردنی خانه فهمیدیم . این سگ به کسی جز بهنام محل سگ نمی گذارد. بهنام هم تنها کسی است که او را " لوکاس " صدا می زند . اینطوری : یه ره لوکاس ! بیه بیدینم ...
صورتش از آخرین باری که او را دیده بودم لاغر تر بود . شلوار سیاهش همانی بود که چند سالی از افتتاحش توسط بهنام می گذشت . امروز این شلوار آنقدر کوتاه شده بود که آمده بود روی غوزک پایش . پیراهن روی شلوارش راه راه ریز سیاه و سفید داشت و مهمتر از آن تازگی داشت . موی شکم ور آمده ی عرق خوری اش از دکمه های باز میانی پیرهنش بیرون زده بود .
از آن پایین که مرا دید ، سلام کرد. گفت : یه ره بمویی ؟ پله ها را دو تا یکی بالا آمد . بعد به پیرزن گفت امروز من نهار مهمان آنها هستم . ناهار ماکارونی و سیر ونان لواش بود و طبق معمول کنار بهنام یک شیشه عرق . بهنام گفت اگر می دانستم امروز ماکارونی داریم سر راه چند تا نان سنگک می گرفتم.
ظهرِ بعد از ناهار ، شکم ورقلمبیده است و اثر سیر هر قدر هم که تا ظهرِ قبل از ناهار خوابیده باشی کار خودش را می کند . در اتاق بهنام پنکه ی " مارشال " بادش را می زند .پره هایش زردِ فلزی است و لرزش حصار دورش آمیخته با چنگ و فلوت باخی 2 که در ذهنم زمزمه می کنم ، صدای خوب و خنکی می هد . به نظرم پنکه های قدیمی بادشان طبیعی تر است ؛ یک جور نوستالژی دارند از آن دوران پادشاهی بطری های سِوِن آپ 3 و پسته های شور و دوستان مو مجعد و راست و ریستی که امروز دیگر پدربزرگ اند طوری که حتی اگر آن زمان ها را ندیده باشی ، یک جور هایی تصورش می کنی و دلت برایش تنگ می شود .
نور عدل ظهر بر پنجره میزند و با هر جان کَنشی که بتوان تصورش را کرد ،از میان پرده های توری خودش را می اندازد توی اتاق ؛ می پاشد روی فرش ، صورتم و چشمان بسته ام از شدتش می لرزد تا جایی که یک صفحه ی کج و معوج روشن قهوه ای در روبه رو دیده ام آنجا و اینجا می کند . خواب و بیدار دست می برم بر سرم و با سبابه عرق ها را مثل یک نظافتچی درجه یک طِی می کشم . بعد این کار آنقدر تکرار می شود که قید خواب را میزنم .
بلند که می شوم ، می بینم شست پایم سس گوجه ایست و خدا را شکر می کنم که چیز دیگری نیست . آخر اینجا سس گوجه به شدت تیره است و تا بو و مزه اش نکنی ، تشخیصش نمی دهی . از اتاق به ایوان بیرون می زنم و متوجه می شوم گرما صدای چیچیلاس های 4 درختان پر برگ گردو را در آورده است این موقع گردو ها نارس اند با این حال پیدا می شوند آدم هایی که چوب می اندازند آن بالا تا بخورد به شاخه ی گردویی و گردو ها مثل بچه گردو های ناکام بیافتند پایین .
آن پایین در حیاط ، صدای غاز هاست ، مرغ ها و خروس ها و جوجه خروس هایی که می خواهند به عالم و آدم ثابت کنند " ما هم هستیم " . برای این کار تنها کافیست گاه گداری عدل ظهر قوقولی قوقو کنند .
خروس ها پر غرور برای خود می چرخند و اگر حال و حوصله ی مرغ ها نباشد ، به اتفاق آن گوشه کنار ها می روند و توی سر و کله ی هم می زنند . با اینکه تعدادشان ار دو سه تا تجاوز نمی کند ، اکثرا سر مرغ ها با هم نزاع دارند . اما مرغ ها متفاوتند . با این که تعدادشان زیاد است ، با حالتی مسالمت آمیز و مرغ دوستانه جنتلمنیشان را حفظ و حضور پرتعداد همدیگر را تحمل می کنند. شاید بعد ها فیلم هایی در مورد خروس های چند مرغه بسازند . به هر حال به نظر میرسد حنای این چیز ها برای مرغ ها رنگی ندارد .
این گرما جان می دهد برای خاک بازی . مرغ ها یک دفعه غیب می شوند. خوب که این ور آن ور را نگاه کنی ، می بینی دست جمعی رفته اند خاک بازی . مثل هوو هایی که هیچ وقت شوهر کم نمی آورند آن گوشه کنار باغچه توی خاک و خل لم می دهند و غلت می زنند . مرغ ها که بروند ، خروس ها هم کم کم دنبالشان راه می افتند و در حالی که انگار برای هم خط و نشان می کشند به مرغ ها می پیوندند و جمع خودمانی شان را زیر نور آفتاب و در عمق خاک های باغچه راه می اندازند . بعد فقط صدای " آخ جان آخ جانِ " مرغی آنهاست که حیاط را پر می کند .
اینجا ایوانی است که چشم اندازش می رود تا سر آن کو ه های پرپشتِ دوردستِ سبزِ سبز رنگ . برای تکمیل و تطبیق روحی روانی این منظره با حال و هوای خود یک سیر غروش می زنم و بعد انگار صدای بهنام است . می گوید چایی حاضر است.
1 : صدایی شبیه صدای Bob dylan
2: J.S.BACH .SONATA IN E BWV 1035 for harp and flute
3: 7up
4: نوعی سنجاقک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر