نمی بایست ذهنم مشغول چیزی به این بی اهمیتی می شد . در زندگی اتفاقات زیادی می افتد . قرارهم نیست آدم بنشیند و همه را برای خود تحلیل کند که چرا این طور شد و چرا.. شاید اگر همچون بقیه فقط مثل آدم زندگی ام را می کردم و چیز هایی که به قول آنها به من ربطی نداشت سرک نمی کشیدم ، در آن مدت این قدر دچار تزلزل اعصاب نمی شدم . سعی کردم این قضیه را فراموش کنم .
مدتی گذشت تا اینکه اتفاق عجیبی افتاد . یکی از آن شبهایی بود که خستگی کار مثل روز های قبل نه رمقی برای خوابیدن و نه هیچ کار دیگری نگذاشته بود. خوش خوشانم بود که به خاطر این خستگی هیچ کار دیگری جز لم دادن نتوانم کرد . این شد که یک راست به اتاقم رفتم و همانطور مثل یک لش افتادم زمین . خوابم نمی برد . اما کار دیگری هم نمی توانستم انجام دهم . سعی کردم بخوابم.
مدتی گذشت و خواب بیدار هنوز غرق این بی حالیِ بی قید بودم .حس سبک و آرامی وجودم را پر کرده بود . طوری که خیال کردم مثل یک بادکنک شل و ول در هوا معلقم . واقعا انگار روی هوا بودم . راستش نمی دانستم خوابم یا بیدار . از این سبکی گرم و نرم خیلی خوشم آمد .
اما ناگهان همه چیز ناپدید شد و جایش یک نگرانی ترسناک باقی ماند .وقتی چشمانم را باز کردم ، متوجه شدم روی زمین نیستم . من واقعا روی هوا بودم . سرم را برگرداندم تا ببینم پایین چه خبر است و بعد با سگ لرزی که حتی لوکاس هم به خوابش نمی بیند ، غلت خوردنِ به دست چپ ام را دیدم .من آن پایین دراز افتاده و از سرمای چیزی به خود پیچیده بودم . به نیمرخ ام نگاه کردم . نصف اش روی بالش خوابیده بود و نصف دیگرش از این طرف بیرون زده بود . جای پلک هایم چاله ای سیاه دیدم . همانجا بود که نزدیک شدن چیزی را حس کردم . در هوا یا زمین نمی دانم . حالا دیگر چیزی مرا در خود پیچیده بود . مثل اینکه کسی با طلسم ، سنگ ات کند . بی حرکت می شوی ، دستها ، پا ها و بدنت فضای برای جنبش ندارند وحتی نقس ات جایی برای برون آمدن نمی بیند .
مطمئنا این یک بحران آنی بود . جایی که حتی نفس کشیدن هم کاری ناممکن می نمود .
این یکی از معدود چیز هایی است که از خواب هایم به یاد دارم . این اتفاق شبیه پرده ی اول تئاتری بود که دقیقا نمی دانم کجا دیده ام .شاید آن را هم خواب دیده ام . تا به حال کسی برایم تعریف نکرده بود در خوایش تئاتر رفته است . با این حال پرده ی اول اینطور شروع می شد :
صحنه تاریک است کم کم نیمچه نوری روی مرد که وسط صحنه خوابیده متمرکز می شود . چند ثانیه ای می گذرد . صحنه کمی روشن می شود . روشنی فضا به روشنی تاریکِ محضِ اتاقی می ماند که ساعت ها در آن سعی کرده باشی بخوابی و خوابت نبرد .از گوشه ی صحنه سایه ای سیاه آرام آرام وارد می شود طوری که چند لحضه ای می گذرد تا حضورش مشخص می شود . گام هایش را به سمت مرد بر می دارد . همین که قدم هایش را کم کم سریع تر می کند ، وجودش از تاریکی صحنه به کلی متمایز می شود . حالا دیگر همه او را می بینند . گام هایش سریعتر می گردند و امواج برخورد قدم ها پنجرها را میلرزاند. گام های سریع و سریع تر او با زمان دویدن می شوند. او به طرف مرد می دود .صدای پاهایش ، صدای ضرب دویدنش لحضه به لحضه شدیدتر می شود. صدا ها محکم به گوش می خورند . در فاصله ای به انداره ی تار نازک مویی پژمرده ، حضور و صدای دویدن سایه به سان صدای کوبیدن چکشی به تخته ای در نزدیکی جسد مرد یکباره محو می شود . حالا دیگر همه چیز فقط تاثیرِ انعکاسِ صدای مهیبی است که در گوش های وحشتزده و قافل گیر جا خوش می کند . مرد با قطع شدن صدا از جا می پرد . با چهره ای ترس خورده و گَََُه گیجه گرفته اطراف را وارسی می کند. با چشمان وغ زده روبه رو را نگاه می کند .تماشاگران تاریکند .گویی دنبال چیزی می گردد چکه عرقی از شقیقه اش به پایین سر میخورد .همه جای را سرک می کشد. اما شاید فقط به خاطر چیزی مثل وحشتی مشترک ، از جایش بلند نمی شود . او ترجیح میدهد همانجا بماند . دست لرزانش را به صورت می کشد و عرق ها را پاک می کند . مرد مطمئنا ترجیح می دهد همانجا بماند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر