صدای حرکت گاری کارگر شهرداری در این ساعت صبح سکوت خیابان را بهم زده و من در این ساعت بیدارم و در فکر . هوا گرگ و میش می زند و من پی یافتن جواب هایم می گردم . صدای مادرم از گوشه ی پذیرایی خانه می آید که زمزمه وار در حال خواندن قرآن است . و من هم زمزمه وار سوال هایم را پچ پچ می کنم : « بالاخره زلزله می آید؟ کی زلزله می آید ؟ به سر کاکل زری و گوهر چه خواهد آمد ؟ » .
دیروز صبح که به خانه ی بهنام رفته بودم خواستم از طریق بهنام برای بعضی سوال هایم جوابی دست و پا کنم اما جواب که نگرفتم هیچ،ابهام هایم هم بیشتر شد .
سر ظهر در آن هرم آفتاب ، صدای پریدن بچه ها به شاخه ی کوچک رودخانه ای که از کنار حیاط می گذشت به گوش می رسید و از تلار هم می شد موج برداشتن آب در اثر پریدن بچه ها به داخل رود را تشخیص داد . آرام در ایوان تلار قدم زدم . از سردری پلکان ، دو اتاق کوچک زیر تلار دیده می شد . در یکیشان تا نیمه باز بود و پای برهنه ی زنی که از دامنش بیرون زده بود ، دیده می شد . نفهمیدم که کدام یک از زنان خانه است . سرم را پایین انداختم و به سمت اتاقی که بهنام خوابیده بود برگشتم . بهنامی که آنهمه خورده بود و مثل لش جلوی پنکه ولو شده بود . سر و وضع بهنام به هر چه فکر کنی می خورد غیر آنکه کسی باشد اهل کتاب و هنر و از این حرف ها . اما آشنایی من با او و علاقه ام به ملاقاتش فقط به خاطر همین روحیه اش بود . اینکه در انجمن ادبیمان می آمد . حرف میزد . نقد می کرد و چه نقد هایی می کرد و همه می ماندند که این حرف ها به این ظاهر نمی خورد . از همان انجمن بود که با او آشنا شدم تا اینکه مرا روزی به خانه اش برد و به اتاقش و من آن کتابخانه ی بی نظیر را دیدم و در لابلای آنهمه کتاب چشمم به کتابی قدیمی با کاغذ کاهی خورد که رویش بزرگ و با خط شکسته نوشته شده بود :«سنگ صبور» و اصل درگیری من هم از همین جا شروع شد . درگیری نه فقط با آن کتاب که با خودم! که نمی فهمیدم اینها که «چوبک» روایتشان می کند که هستند و چرا این قدر برایم آشنا هستند و اصلا کجا دیدمشان. روایت چوبک را می فهمیدم اما ربطش با اطرافم را نه!
دیگر کار هر هفته ام شده بود دیدن بهنام و پرسیدن از او و شنیدن جواب هایی که بیشتر ذهنم را مخدوش می کرد . اما باز هم چاره ای نداشتم جز دیدنش و پرسیدن از او . چون کس دیگری را نمی شناختم که بفهمد آنچه می گویم . جلویش می نشستم و بعد از شنیدن کلی حرف بی ربط ـ از ربط دادن صدای پنکه به فلان سمفونی گرفته تا مارک سیگار جدیدش – شروع می کردم به پرسش و او هم با همان لهجه اش می گفت : « ها ! ری! این چوبک بد جور اسیرت کرده ها » و من می ماندم که چه بگویم . چون راست می گفت . و بعد دغدغه ها بود که تند تند از زبانم رانده می شد که : « مرگ این احمد آقا چیست ؟ و اصلا چه دردی دارد او ؟ » یا اینکه : « آن خانه ی عجیب را چطور می شود با معیار های امروزی تعریف کرد و یا درک کرد ؟» و از زبان بهنام این را می شنیدم که : « اینها همه سمبلند . اما سمبل چی یا کی ، باید بنشینی و بیشتر با حرف های چوبک ور بروی !»
از این بدتر این بود که دم غروب بعد از خداحافظی از اهل خانه و با آن ذهن خسته و بعد کلی دردسر برای پیدا کردن ماشین ، وقتی به خانه رسیدم ، مادرم را سر جانمازش دیدم و او هم با آن نگاه پرسش گرش که شک هم در آن آمیخته بود می پرسید که «تا الان کجا بودم » و من هم که می دانستم که اگر بگویم با که بودم ، نفرینم می کند که چرا با یک عرق خور دم خور شدم ، گفتم که پی گیر کار پایان نامه ام بودم و او البته مثل همیشه به من مشکوک بود .
فاجعه آنکه وقتی وارد اتاقم شدم و تار عنکبوت گوشه ی دیوار را دیدم تازه بیادم افتاد که چرا از بهنام نپرسیدم که این «آ سد ملوچ» ی که چوبک می گوید سنگ صبور احمد آقاست ، سمبل چه چیزیست و به خاطر این بی حواسی بر خودم لعنت فرستادم .
حالا که نزدیک صبح است ، هنوز با خودم درگیرم . احمد آقا ، گوهر ، کاکل زری ، آسد ملوچ و ... .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر