بحران گذشت . حالا می توانستم به راحتی نفس بکشم . از اینکه رفت و برگشت هوا را می شمردم و تیک تاک نبض در گوشم می پیچید ، نفس راحتی کشیدم . چند ساعتی خوابیدم تا اینکه مدتی گذشت و بعد همهمه ی صدا های آشنایی در خوابم دوید . این صدا ها مثل رطوبتی که در ضخامت دیوار نشت می کند ، می آمد در خوابم و به هم اصابت می کرد . می گفت نکن ، لیوان را ببر آنجا بده به خاله ، نه از اینجا نه .. مواظب باش ... ،آقا اون تلویزیون رو کمش کن ... از اینجور چیزها. اصوات آشنایی بود و هر کدام شکل آدم هایی شده بودند که از دور و نزدیک چیزی می گفتند ، ظرفی می شکستند و پیوسته دور و نزدیک و کم و زیاد می شدند . بیدار بودم ؟ خوب به هر حال میهمان داشتیم .
چند دقیقه ای طول کشید تا بالاخره از آن خواب و بیداری بیرون آمدم . همین که خواستم بلند شوم ، دیدم پاهایم به خواب رفته و شل و ول اند . چیزی در انگشتان پاهایم حس نمی کردم . انگار مال من نبودند . با هر زحمتی بود با دستها پاهایم را از زانو تکاندم و بلند کردم . خون که در پاهایم دوید حسی آشنا ، چیزی که گویی همین نزدیکی ها تجربه اش کرده باشم ، وجودم را پر کرد . نه می شد بجنبم و نه انگار توان در خود گنجیدن در من بود .
قبل از اینکه بتوانم بلند شوم ، صدای دستگیره ی در اتاق بلند شد و بعد در بازی را دیدم که از پشت آن بچه های فامیل -نمیدانم مثل چه - توی اتاقم ریختند .
باید بگویم اتاقم چیزی ندارد جر یک فرش ، صندلی لهستانی و یک کتابخانه ی چوبی زپرتی که گاهگداری یک جایی اش در می رود و هر چه آن تو است را پهن زمین می کند . روی دیوار هم چند عکس از آدم های کج و کوله و پریشانی چسبانده ام که شاید هیچ بنی بشری به عمرش ندیده باشد . گرچه چیز خاصی در اتاقم نیست اما بچه ها را گفتم خراب کاری نکنند وگر نه کله پا میان زمین و هوا آویزانشان می کنم . بعد برای مثال یک نمونه نشانشان دادم .
به مقصد مهمانها از اتاق بیرون زدم . سلام کردم . چند نفری جواب دادند و یک عده ای هم سری جنباندند . بعضی در حالی که خنده کنان پی حرفهاشان را می گرفتند کله هاشان را با خوشحالی به نشانه ی احوالپرسی تکان دادند .
در اتاق اصلی خانه که از همه بزرگتر بود ، پدر و مردان فامیل و چند تایی تازه عروس و دخترهای دم بختی که نه دست و نه دلشان به هیچ کاری نمی آمد ، جداجدا نشسته بودند . بابا ها و دامادها آن بالای سالن روی مبل ها صندلی ها و گروه تازه عروس ها یک گوشه ای روی فرش و تکیه داده به پشتی های گرم و نرم کنار هم هر کدام به شیوه ی خاص ، خود را سرگرم می کردند .
خانه اتاق های زیادی داشت . آنقدر که بشود دو خانوار را در آن جا داد . در سالن درون دیوار ها طاقچه هایی کنده شده بود و پارچه ی ضخیم نقش داری روی این طاقچه ها افتاده بود . بالای طاقچه ها گچ کاری های سفیدی به اشکال گل ها و پرنده ها توی چشم می افتاد . از لمه ی چوبی راه راه آبی رنگ سقف اتاق ، لوستر فیروزه ای رنگی آویزان بود که به خاطر کنده کاری های شیشه ای کاسه ی لامپ ، طره هایی از نور را توی اتاق می پراکند . نور زرد به شیشه های رنگی ارسی انتهای سالن اصابت می کرد و انعکاس آن مجموعه ای از رنگ ها را روی دیوار و فرش می انداخت .بخشی از این رنگارنگ شیشه ها روی ایوان می تابید و آنجا را روشن می کرد .
خانه لحظه هایی را می گذراند که در آن همه جا بوی شام شب اش را می داد . جغول بقول پدیده ای واضح و انکار ناپذیر بود که همه انتظارش را می کشیدند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر