تنها که می شوم راحت تر می توانم فکر کنم ، سبک سنگین کنم و بهتر می توانم به مجهولاتم بپردازم. "خانه ی بی بی" بهترین جاست برای این لحظات تنهایی تا از شلوغی خانه ای که همیشه نگاه های شک آلود بر من سنگینی می کند فرار کنم.
بی بی مادر بزرگم است . مادر مادرم . تمام شهر او را به نام " خانم آقا " می شناسند و این بخاطر احترامیست که همه برای شوهر مرحومش قائلند . قدیم تر ها خانه بی بی هم شلوغ بود . اما وقتی همه بچه هایش سر و سامان گرفتند و رفتند پی زندگیشان ، آنجا هم سوت و کور شد و یک بی بی ماند و یک خانه ی درندشت با یک حیاط پر از دار و درخت و یک دل که خوشیش به این بود که ماها گه گاه سری به او بزنیم . گاهی برای قدم زدن در بین درختان حیاط به آنجا می روم و البته باز حواسم هست که "بعضی ها" از آنجا بودن من هم نگرانند . حیاطی که پر است از درختان آلوچه که سبزیشان را فقط در پنج تا شش ماه می بینییم و باقی ایام لختند و فضا را سرد می کنند . در وسط حیاط یک کاج تناوری هست که از بس بلند شده ، اگر کنارش باشم ،برای دیدن نوکش باید تا می توانم سرم را بالا بگیرم .
سایه کاج بدجور بر خانه سنگینی می کند . "آقا" موقع عروسی پسر آخرش دیگر تصمیم گرفته بود که خانه را از شر سایه سنگین کاج خلاص کند . ولی دلش نیامد و همچنان این بلند بالا، برای خانه خط و نشان می کشد . یک درخت نارنج و یک درخت لیمو هم در گوشه ی دیگر حیاط هستند که وضعشان مثل کاج است و به آن ها هم کسی جرات نکرد دست بزند .کنار درخت نارنج یک چاه قدیمی است و در کنار چاه هم حوضی که از بس تمیز نشده ، از خزه پر شده و آب توی آن هم گندیده و بوی ماندگی ِخزه و برگ های پوسیده می دهد . روبروی ایوان با بتون سنگفرش شده و تا دم در ، پر است از "خالی واش"(1) که حسابی چشم آدم را نوازش می کند . در بین خالی واش ها یک درخت فندق قدیمی هم هست که اگر در ایوان باشی دیدت را از دم در کور می کند . خانه سه در دارد . یک در ورودی و دو در که به خانه ی همسایه های بغلی باز می شود و خانم های همسایه که از تنهایی بی بی خبر دارند گهگاه از این درها وارد خانه می شوند و سری به او می زنند .
غیر از حیاط فراخ هزار و پانصد متری ، یک خانه ی ویلایی با یک ایوان بلند هم در اینجا خودنمایی می کند . مثل همه ی خانه های قدیمی ، سمت طولی خانه به سمت قبله است و ایوان هم رو به خراسان . ساختمان به دو بخش تقسیم می شود . یک قسمت ، قدیمی ساخت تر است و دیگری تازه ساخت تر . و این دو بخش را با ظرافت خاصی به هم وصل کرده اند . بخش تازه که گچ کاری شده و سفید است ، ولی قسمت قدیمی هنوز نقاشی هایش را دارد . آن هم با رنگ زردی که از دور به سبزی می زند . این تفاوت رنگها دو طرف خانه را از هم متمایز می کند . جنس پنجره ها در دو طرف فرق دارند . طرف جدید ، پنجره هایش آلومینیومی و سمت قدیمی چوبی است . دو کلیدر ورودی که هر کدام به دو آشپزخانه منتهی می شود، در ایوان دیده می شوند .
یک طرف خانه کاملا خالیست و طرف دیگر هم که بی بی خودش در آن زندگی می کند . تمام بچه های بی بی یک زمان هایی در بخش قدیمی زندگی می کردند . و الان نوبت من شده که گهگاه سری به آنجا بزنم و در اتاق نم گرفته آن ، متکایی بیندازم و و بیافتم در ابر افکارم . در این بین هم بی بی ای که دم به دم می آید . چایی و بعدش میوه می آورد و ذوق می کند از اینکه آمده ام آنجا و دلگیر از اینکه چرا نمی آیم آن طرف و پای حرف هایش نمی شینم تا او که عمری با دختر ها و پسر ها و عروس ها و داماد هایش درد دل می کرده ، الان در این کلبه ی تنهایی با من درد دل کند . منی که از یک شکنجه گاه فرار کرده ام به امید تنها بودن و فکر کردن و ... .
البته بی بی کلفتی هم دارد که همه او را "احمد مار"(2) صدا می کنند و این احمد مار برای خودش دنیایی دارد . از اینکه به این نام صدایش می کنند ناراحت می شود و این فقط به خاطر بدنام بودن پسرش در بین مردم است . بچه که بودم همیشه به خاطر خرید سیگار روانه ی بازارم می کرد و چه قدر بدم می آمد از این کار ولی اصرار بی بی باعث می شد که به خواسته ی او تن بدهم . پیر زن یک لحظه آرام و قرار ندارد . غیر از وقت نماز ، همیشه در حال کار است . حتی الان که خمیده شده ، چنان فرز است که آدم می ماند در کارش . موقع کار هم آنقدر نِق می زند که هیچ کس حوصله ندارد دور و برش باشد .
از وقتی سنگ صبور را خواندم ، هر وقت می بینمش ، یاد جهان سلطان داستان می افتم . اما او کجا و جهان سلطان کجا ! جهان سلطانی که زمین گیر است و احمدماری که از من هم پر انرژی تر!
(1) نوعی سبزی وحشی که هم در غذا و هم در ساخت ترشی ازآن استفاده می شود .
(2) مادر احمد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر