مثلا آمده بودم که تنها باشم و برای خودم فکر کنم . همان بهتر که بروم ور دل بی بی بنشینم و سنگ صبورش بشوم . بی بی از مهمان های نزدیک در آشپزخانه پذیرایی می کند . آشپزخانه ای که به خاطر دود و دم سماور همیشه به راهش ، شیشه هایش را هاله ای از بخار گرفته . چراغ علا الدین قدیمی هم گرما بخش آن است . در این فضای دلنشین ، دردناک آن است که سر و کله ی احمد مار پیدا شود و بعد کلی نق زدن ، فیلش یاد هندوستان کند و باز از منی که آمده ام تا کمی آرامش را تجربه کنم ، بخواهد که بروم چند نخ سیگار برایش بخرم . منی که اصلا بلد نیستم در برابر خواسته های دیگران جواب "نه" بیاورم و اصلا اشکال نسل من همین است . ما مقاومت کردن را یاد نگرفتیم ... .
خانه بی بی در انتهای کوچه قرار دارد . یک بقالی اول کوچه هست که از قدیم از آنجا برای بی بی خرید می کردم . گذر ایام شکل و شمایلش را عوض نکرده و فقط به شیشه اش کلمه ی " سوپر مارکت " اضافه شده . صاحبش هم رنگی عوض کرده . البته رنگ موهایش را می گویم که در این ایام گذار ، نقره ای شده و پشتش هم کمی قوز برداشته . چهره ای که از کودکی از او به یاد دارم ، مرد میان سالیست که همیشه روی چهار پایه ای کنار در بقالی می نشست و چهار چشمی به تلوزیون سیاه و سفیدی که در داخل مغازه بود ، چشم می دوخت و فقط کافی بود تا بچه ای بیاید و به بساط بقالیش نزدیک شود تا صدای فریادش را می شنیدیم . قدیمتر ها در بقالیش سیگار پیدا نمی شد ، اما حالا همه جورش را می آورد و این کار من را راحت کرده .
اول کوچه که می ایستی ، به خاطر پیچ و خم آن ، تهش معلوم نیست و این " نداشتن دید " فرصت خوبی ست برای دیدن ها . دیدار های عاشقانه . آن ته کنار دیوار خانه ی بی بی . قدم می زنم و در کنار در خانه به دیوار تکیه می دهم و خاطراتم را مرور می کنم . در کنار این دیوار معاشقه های زیادی را دیده ام . کوچکتر که بودم ، کام گرفتن ها برایم خنده دار بود . دختر و پسر در این انتها قرار می گذاشتند و می آمدند و زیر سایه توت لاغری که نزدیکی های در روییده بود ، می ایستادند و کارشان را می کردند و از هفت دنیا آزاد می شدند و من هم در این حین ، شیطنتم گل می کرد و از این ور دیوار ، توت را تکان می دادم تا برگها بریزد بروی سرشان و بعد از آن ، صدای جیغ ریزی بلند می شد که شنیدنش خیلی جذاب بود . اما واکنش اهل خانه جذاب تر بود . بی بی زیر لب می خندید . احمد مار مطابق معمول نق می زد و " آقا " هم به خاطر اینکه مردم آزاری می کردم ، روی سرم فریاد می کشید و گاه دنبالم می کرد . اما همه ی اینها به شنیدن آن جیغ ریز می ارزید .
بلند شدن صدای اذان از ماذنه مسجد شهر ، مرا از اوهام خارج می کند . در را باز می کنم و به طرف پا دری ساختمان می روم . احمد مار جا نمازش را در ابتدای کلیدر پهن کرده و ذکر می گوید . پاکت سیگار را در کنار جا نمازش می گذارم و به سمت آشپز خانه می روم .
بوی " واویشکا "(1) تمام خانه را گرفته است .
1 – نوعی غذای محلی که گوشت و گوجه فرنگی ترکیب اصلی آن را تشکیل می دهد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر