جلویش که می نشینی جز شنیدن حرفهایی که بیشتر به اراجیف شباهت دارند ، چیزی گیرت نمی آید . یک چیز می گویی ، صد چیز بی ربط را وصلش می کند به حرف تو و کلا پشیمانت می کند از گفتن آن حرف . و البته بی انصافی نکنم ، این شبه اراجیف را چقدر قشنگ سر هم می کند . بهنام را می گویم . که یکشنبه ها به سراغش می روم . در همان روستا و در همان خانه ودر کنار همان کتابخانه جادویی . و هنوز در جواب این سوال خود ساخته مانده ام که چرا با اینکه می دانم از زبان این آدم ، حرف درست و حسابی که بشود به عنوان جواب یک سوال پذیرفت نمی شنوم باز علاقه مندم این همه راه را بکوبم و بروم چهار زانو در محضر حضرتش بنشینم .
اما از بین این همه مراوده ، یک چیز را فهمیدم و آن ، شاید گره گشای من باشد : اگر در حرف هایت اصول فکریش را زیر سوال ببری ، به یک باره آن اراجیف به جواب محکم بدل می شوند . گهگاه حتی دندان شکن . بهنام در این لحظات یک بهنام دیگر است . غیر از آنی که پیشتر به ابله ها شباهت داشت ...
چند صفحه از سنگ صبور را ورق می زنم . بهنام در حال تفسیر زوزه های لوکاسش هست و همچنان به مزخرف گویی مشغول . داخل حرفش می پرم و می گویم : من فکر می کنم چپ گرا بودن چوبک اصل داستان را به کل سیاسی کرده و این سیاسی کاریش کتاب را بی ارزش می کند و اینکه چرا تا حالا نامش مانده شاید به خاطر جذابیت های ظاهری متنش باشد ...
بهنام ساکت است . به چهره ام خیره می شود . زیر زیرکی به یادداشت هایم نگاه می کند . و به یکباره با حرفهایش مرا ساکت می کند : تو چه کار به سیاسی نویسی چوبک داری . تو اصلا چکار داری که چوبک طرف کیست . تو به رمان نگاه کن . تو به این فکر کن که چرا بعد این همه سال ، این همه نویسنده که خودشان را کلی کله گنده فرض می کنند ، از سنگ صبور کپی می زنند و فکر می کنند که خیلی هم هنرمندند . تو به این فکر کن که آیا اینها حرف تو نیست ؟ حرف نسل تو نیست ؟ درد دلت نیست ؟ اگر اینها درد دلت نباشد باید در خودت تجدید نظر کنی . در افکارت . در نگاهت و ... .
من حرفی نمی زنم و سکوت می کنم . بهنام هم کمی آرام شده و با دست بند ساعت مچیش ور می رود . صدایی از بیرون ، سکوت داخل اتاق را می شکند . انگار یکی از پله های تلار بالا می آید . از ناله هایش معلوم است که ننه جمیله آمده . بهنام را صدا می زند . برایمان چای آورده .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر