در صف ماند. چند نفری باقی بود تا نوبت برای پر کردن دبه ی آب به او برسد . یادش بود بیشتر ظروف قبرستان شکسته و سوراخ اند ، با خود دبه ی سرکه ای را که همین دیروز ته کشید ، آورده بود .
قبل از پر شدن شیر آب را بست . درِ دبه را هم بست . از جنبندگان فقط او بود و آن چند گدا گشنه و چند پرنده ای که گنجشک بودند و زاغی و کلاغی نبود تا سکوت مطلق آنجا را صدایش پر کند . کسی هم بعد از او نیامد تا دبه ای سوراخ و شکسته که آن گوشه کنار منبع آب افتاده بود از آب پر کند و در میان راه آبش ته بکشد . در میان راه تنه ی نحیف و ریزش - بدون اینکه حتی یک ببخشید بگوید - به شانه و شکم چند پیرزن چاق چادری ولگرد خورد اما به سرعت از میان آنها گریخت.
همه آن ته بودند . ننه ، آقاجان و کمی نزدیکتر بستگان دیگر .
نمی دانست بی حوصله بود یا غمگین . صبح ِ سرد پنج شنبه ی آذر بود و مه تازه داشت کم کم محو می شد . چند ساعتی باقی بود تا همه چیز از تنهایی در بیاید و مردم یاد مردگانشان بیافتند . خرما و حلوایی خیرات کنند و کار گدا گشنه ها رونق بگیرد .
راه رو را می بایست مستقیم تا انتها رفت و نرسیده به تَهِ ته ، راهروِ دستِ چپی را می پیچید و باز آنقدر می رفت تا می رسید به گستره ی پهنی از قبر های کنار هم که تعدادشان کم نبود . قبر هایی که خون و استخوان مشترکی را دفن کرده بودند .به یاد آورد روز هایی را که همه این ها را زنده ی زنده سر سفره ای ، نهار کله پاچه ای ، آبگوشتی می داد و ظهرِ بعد از خواب قیلوله، آنقدر چای در قوری بزرگ می ریخت تا نصفش پر شود ؛ تا چایی به همه برسد.کمی بالاتر از منبع آب ، سمت راست راهرو ، جا هنوز برای تازه واردان زیاد بود ، خالی از باغچه و گل و علف هرز و کمی دورتر ، پشت آن ، جایی بود که ماشین ها بتوانند پارک کنند و چند کاجی که آن ته ایستاده بودند ، مثل سایه ی دراز آدم هایی که در غروب روی تپه ای ، چیزی کِش می آمدند .در عوض سمت چپش پر از قبر و گل و گلدان و درخت بود . می دید تازگی ها آدمها عکس رفتگان را هم روی سنگشان حک می کردند و نقش روی قبرها بسته به توانمندی بازماندگان رنگین و رنگین تر می شد . قبرش را پیدا کرد . قبل از اینکه بنشیند ، قبر ها را یک آبی کشید ، آب بوی سرکه می داد . می خواست همانجا بنشیند.روی همان زمین سرد و نم گرفته از مه . آنقدر بنشیند تا ...حالا کنار قبر پسر و همسرش بود. روی اولی گِل بسته بود و هنوز سنگش را نگذاشته بودند و روی دومی نوشته بود : حسنعلی .....متولد 1339 رشت ... فرزندِ ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر