آن وقت است که می دوی دنبال چیزی ؛ مثل آدمی که بخواهد برای پیدا کردن چیزی که دیگر عتیقه ای زپرتی شده انباری متروکش را زیر و رو کند . خاک وخل های ذهنت را همه جا پخش می کنی . قیافه ها ، احساسات ،تصاویر و کلمه ها را آنقدر قاطی هم می کنی تا بلکه فرجی شود و چیز ها و دوستی هایی که در قدیم با او داشتی یادت بیاید . نمی شود . این نمی شود اثفاقی و تکراری مطمئنا هرجا که بخواهد می تواند یقه ات را بگیرد و سورپرایزت کند .
با عجزی ناشی از یک پروسه نافرجام می پرسی : تو یک برادر هم داشتی. همان که عنکی بود.نه ؟ اسمش چه بود ؟
- نداشتم .
تمام چیزهایی که از او و خودت می توانی به یاد بیاوری ، تصاویری متحرک و گنگ از بچه هاست . خودت را آن تو با کمی تردید به یاد می آوری . لابد این بچه ها دارند می دوند . بعضی چیز ها را با نمایش دویدن بهتر می توان نشان داد . این فیلم های با مضمون عشقی دیده ای ؟زن و مرد عاشق و خوشحال می دوند . این وسط بقیه جز طرح صحنه اند .گاهی درخت می شوند ،گاهی عابرین شگفت زده ، گاهی.... با پس زمینه ای بلور شده و الزاما سرسبز یا شاداب که بتواند حس زیبایی را در تو بر انگیخته کند . به نظرم اگر از صحنه هایی مثل این استفاده نکنند ، فیلم یک چیزی کم خواهد داشت . بچه های خوشحال هم از امراضی نظیر این بی نصیب نیستند .
برای کسی که سن وسال چندانی ندارد ، مدتی به اندازه ی نصف عمرش زمانی طولانی است . اما برای کسی که شرایطش پی در پی در حال تغییر است و اتفاقا مشکل تر می شود ، این نصف عمر به اندازه یی غیر قابل تحمل طولانی است . سعی می کند کمی اتفاقات سال های گذشته را به یاد بیاورد . با اینکه زمان زیاد نگذشته احساس می کند فاصله بسیار زیادی از آن ها دارد . متوجه می شود نه تنها از او بلکه از خود هم چیز زیادی به یاد ندارد . گذشت زمان بدجوری بین همه تفرقه می اندازد . در این مدت آنقدر تغییر کرده که دیگر ربط زیادی به آن چیزی که دوست قدیمی از او می شناخت نداشت . گویی مرده باشد و در جسدش یک شخصیت دیگر ، منش دیگر ، روح دیگر تجلی کرده باشد. چرخه جرم هم آنقدر تغییرش داده باشد که فقط با تجسم بتوان فهمید این همان است که امروز یک مرد بالغ شده . با ته ریشی ضخیم و لباسی معمولی و ارزان . بعد فکر کرد در این مدت چند بار زنده و مرده شده در حالی که اصلا متوجه اش نبوده و ایضا در حالی که هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شد ، اولین کارش دیدن صورتی خیس از آینه بوده است. به همین راحتی .
دلش برای چیزی که بود و دیگر وجود نداشت "برای این عدم وجود او " می سوخت . مثل این که کسی مرده باشد و بعد از گذشت سالها ناگهان اتفاقی به یادش بیاوری . احساس کرد دلش بدجوری برای خودش تنگ می شود .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر